تبليغاتX
حرفایی که به هیچکس نگفتم!

این وبلاگ رو از این لحظه به بعد بسته اعلام میکنم

 

                          bye


 

نوشته شده توسط مستانه در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت


قسمت دوم

فِکُنم بدونم ريشۀ اين اخلاقم كجا بود

ما قبلا
«وقتى كه من بچه بودم»
خيلى
دوست و آشنا داشتیم
دور و وَرِمون خيلى شلوغ بود
دوستاى
قدیمی و صميمى،
با يه عالمه بچه هاى
همسِنُ سالِ من يا داداشم
هميشه باهم بوديم
خيلى باهاشون خوش ميگذشت
همه زندگیمون با اونا بود
شب و
روزِمون
پنجشنبه جمعه ها،
تعطيلات،
عيد،
تابستون،
مسافرت،
پیک نيك،
شب نشينى،
خلاصه خيلى باهاشون خوش بوديم
از وقتى كه به دنيا اومدم زندگیمون با اونا بود
با بچه هاشون از بچّگى باهم بزرگ شده بوديم
همَمون باهم واقعاً عينِ خواهر و برادر بوديم

 

ادامه داره...


 

نوشته شده توسط مستانه در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 21:9 موضوع | لینک ثابت


قصه من

من از همون اولِ بچّگيم،
هميشه با همه و با هيچكس بودم!
تنهایی              

يعنى هميشه، همه میشناختنمُ دوسَم داشتن، باهام خوب بودن، ولى با هيچكس به طورِ خاص زيادى صميمى نمیشدم
به قول معروف با هيچكس «فابریک» نمى شدم
تا حدّیکه تو دورۀ راهنمايى،

معلما و مدیر و ناظم مدرسه واسه من جلسه تشكيل ميدادن تا واسه من دوست پيدا كنن!!!
فکنکنی ازين بچه هاى گوشِگیرِ نَچَسب بودما!
نه !
اتفاقاً بر عكس
با همه جور بودم
شلوغ ، شيطون
شكر خدا
همه ام دوسَم داشتن
شايد واسه همين هم بود كه اينقدر واسشون مهم بود كه چرا من هيچ دوستِ
صمیمییی ندارم

...


 

نوشته شده توسط مستانه در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت


معرفی نامه

قبل از هر چيز يه  معرفیِ اجمالى از خودم:

 

شما ميتونى مستانه صدام كنى
فاميل و دوستُ آشناها و خانوادم وقتاییکه خيلى دوسَم دارَنُ مى خوان با محبت صدام كنن،
بهم ميگن مستانه !!!
واسه همين اين اسمُ خيلى دوسِش دارم
دوست دارم تواَم به همين اسم صدام كنی

متولد شهريور 1366 هستم
دانشجوى ترم 6
تهران
اسم رشته و دانشگاهمم نپرس لطفاً!
برادرم علی متولد  1360
مهندسِ صنايعِ از دانشگاه علوم و فنونِ مازندران

الانم داره براى كنكورِ كارشناسى ارشد مى خونه
که دیروز بود!

خانوادَم مذهبى نيستن
ولى فوق العاده
متعصب و حساسَن

خوب
فکمیکنم در همين حد كافى باشه چون اگه بيشتر ازين بگم، ميترسم منو بشناسى
اونوقت جريان اون جمله كه أز اون دوست نوشتم واسم پيش بياد!

به هر حال از
آشناییت خوشبختم
ممنون كه قدم رنجه
کردی و تا اينجا اومدى

بازم بیا

خوشحال میشم


 

نوشته شده توسط مستانه در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت


تولد مامانم مبارک

امروز واسه من روزِ بزرگیه

تولد مامانمه!!!!!

کسی که وجودم ازوست...

مامان تولدتون مبارک

مامانم تولدشه


 

نوشته شده توسط مستانه در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 21:52 موضوع | لینک ثابت


توکل بر خدا...

اميدوارم سرتو زياد درد نيارم
آخه از الان دارم پيشبينى ميكنم كه چقدر قراره پرحرفى كنم!

         
آخه حرفاى چند سااااااااااله!
پس خودت هرجاش خسته شدى دیگه نخون باشه؟
--------------------------


پس با توكل به خدا شروع ميكنم



 

نوشته شده توسط مستانه در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت


نظر

برام مهم نيست چند نفر اينا رو ميخونن
چند تا نظر ميدن

تنها چيزى كه برام مهمِ اينه كه:
بگم
حرفاى دلمُ بگم
تا بلكه يكم خالى شم
سبك شم

اما اگه قابل
دونستی و نوشته هامُ خوندى، دلم مى خواد وقتى اينا رو مى خونى، اون لحظه خودتو بذارى جاى من،
ببينى اگه تو جاى من بودى چه حالى داشتى،
تو بودى چى كار ميكردى؟
يا خيلى جاها كه احتياج به راهنمايى دارم،
و عقلِ خودم قد نميده كه بايد چى كار كنم،
جاهاییکه به بُمبست رسيدم
جاهايى كه نياز به كمك دارم،
كمكم كنى
راهنماييم كنى
كه چى كار كنم
كه تو جاى من بودى چى كار ميكردى
هر چى كه به ذهنت ميرسه بگو
خودش كمك بزرگیه
اگرَم وقت براى اين چيزا ندارى،
اشكال نداره
همين كه بدونم خوندى ميفهمم حرفمو به يكى گفتم.
پس سبك ميشم
پس تا همين
حدّشم ممنونم


 

نوشته شده توسط مستانه در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت


ببخش!

ممكنه واست خسته كند باشه
ممكنه واست هيچ
اهمیتی نداشته باشه
شايد با
خوندنشون بگى اصلا اينا به من چه؟!!
به ما چه كه..
ولى منم دقيقاً به همين دليل ميخوام اينا رو به تو بگم، كه واس
َت اهمیتی نداره
يعنى اگه تو كسى بودى كه برات مهم بود، مطمئن باش اين حرفارو بهت
نمی گفتمُ نمى ذاشتم چيزى ازم بفهمى !!
به هر حال به بزرگىِ خودت ببخش


 

نوشته شده توسط مستانه در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت


دوست عزیز

اميدوارم شما دوستِ عزيز كه اين بلاگ رو مى خونى، ازين روح بزرگ برخوردار باشى
مطمئنم كه همينطورم هست
چون خدا در وجود همۀ آدما، از روحِ خودش
دمیده
پس تو روحِ خيلى بزرگى دارى
واسه همينم هست كه من ميخوام
حرفاییکه تا حالا به هيچكس نگفتمُ بهت بگم


 

نوشته شده توسط مستانه در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت


اتانازی

دوستى ميگفت:
آدم بايد روح بزرگى داشته باشد
براى شنيدن دردهاى يك دوست،
و دفن كردن شنیده ها در دل خود.
اكثرِ آدمها روحشان كوچك است،
و روزى نچندان دور،
دردهایت را بر صورتت استفراغ ميكنند.
دفن كردن دردِ دل
ساده تر است
از زدودن استفراغ ديگران

              اتانازی

www.euthanasia.persianblog.com


یه روزی اینُ می دم با آب طلا بنویسَن

 

 


 

نوشته شده توسط مستانه در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting " loop="-1" >